تبليغاتX
با تو می گویم !

با تو می گویم !

هاي مردم!

هاي شما که به هم آغوشي

ماه و ستاره لگد زده

و از هراس زايش نور

ماه را دو نيمه كرده

نيمه اي را سرگردان،

راهي شبهاي پر شهوت

و نيمه اي

بي فروغ.

شما

شقایق را به آتش می کشید

مریم را از بوسه های باد

جدا می سازید

مبادا

شمیم اش را با خود

به جاده ها بکشاند.

های مردم!

شما که

تن نازک نسترن را

با سنگ

به مدفن امانت مي دهيد

و تازيانه مي زنيد به دستاني كه در پي فردا

آرزو را به حراج مي گذارد!

در این شب تاریک

که جغد های شوم

آواز ِ وسوسه سرداده اند

همبستری

گرگ با بره را نقش مي كنيد.

بره را در مكاره به قيمت لبخند آتش مي زنيد

و در هراس از زايش

گرگ زاده ها را لباس بره مي پوشانيد!

عروسك ز دستان لاله ها مي رباييد

و فردا را ز نگاهشان مي دزديد

و امروزشان را به تني مي فروشيد

هاي مردم!

هاي شما!

هاي من!

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 18:37  توسط مسعود  | 

 

امشب هم تو هستی

هم من

هم ستاره ها ،

هم ماه

گویی امشب ستاره ها بی هراس

چشم اندوخته اند به ماه

و ماه تنهایی خود را

از یاد برده است.

و دیگر حس بی تو بودن

در من نیست.

و هیچ یک از ما

دگر از فرد ا نمی ترسیم.

امشب دگر قناری

تنها در قفس نمی خواند

و صدایش را

جغد ها هم زمزمه می کنند.

و من باز هم محو تماشای تو ام

و تو را درخیالم نقاشی میکنم

رنگ میزنم و به دستانت نور

هدیه می دهم و گلهای یاس

باغچه مادربزرگ را

در دامنت می گذارم

و تو

بدنبالم می آیی

تا فردا مال ما شود .

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:20  توسط مسعود  | 

WIR

das heißt auch Sonnenschein

 

WIR

bedeutet glücklich sein

 

WIR

das heißt zusammen lachen

 

WIR

bedeutet schmusen und auch andere schöne Sachen 

 

WIR

das heißt Gemeinsamkeiten

 

WIR

bedeutet nie wieder Einsamkeit

 

WIR

das heißt viel Heiterkeit

 

WIR

bedeutet Hand in Hand
 

WIR

das heißt Romantik pur

 

WIR

bedeutet Ehrlichkeit

 

WIR

das heißt sich zu entlasten

 

WIR

bedeutet zuzuhören

 

WIR

das heißt zwei Menschen

 

WIR

bedeutet Liebe

 

WIR

das heißt Du und Ich

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 20:47  توسط مسعود  | 

Ihr Blick war Grau
Ihr Herz war wie das Meer
Der Klang ihrer Stimme war wie die Welle
Ihre Tränen wie das Lied des Lebens
Ihre Umarmung war wie Kristall
Ihre Augen sprachen mit dem Stern
Sie liebkoste den Regen
Sie malte ihre Träume
Ihr Wort hat die Gitarre gestimmt
Träume von morgen malte sie voll Hoffnung
Blätterte aufmerksam einen Augenblick
Ihre Ohren hörten Morgenwind
Ihre Umgebung war voller Erwartung
Der Weg
Die Farbe
Blau
Grün
Rot
Gelb
Und das waren nur die laufenden Füße
Ihr Blick färbte die Wolken
Färbte sie farblos
Die Begeisterung zu gehen
Keine Wahl zu haben
Gehen
Sehen
Wollen
Und nur
Dass der Weg so weit
Verlangt viel Geduld
Und allein die eigenen Wünsche erleuchtet
Ihre Umarmung war für die Wünsche
Die Hände die Blumen schneiden
Die Träume die sich verdoppeln
Und das Morgen verschönern
Wieder von vorne

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:59  توسط مسعود  | 

 

 

چشمان‌ام را  بر هم می‌نهم

تو را نزدیک‌تر از خود

به خود می‌یابم

جان تازه میابد دستان‌ام میان دستان‌ات 

نفس‌هایت ترنم می‌بخشد بر وجودم

خنده‌هایت جان می‌دهد گوش‌هایم

و چشمان‌ات

ستاره می‌شود بر راهم

آغوش‌ات...

آرزویم.

چشم می‌گشایم

جز سکوت هیچ!

از نو

گم می‌شوم در خود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:16  توسط مسعود  | 

 

 

در لحظه های تلخ زندگی

در دقایق حساس سرنوشت

کدامین راه  مرا

در آغوشت می کشاند 

تو میدانی ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:33  توسط مسعود  | 

 

در بستر بیماری خوابیده است 

مادر

و من تنها در انتظار

نفس هایم در سینه حبس

جشم هایم بارانی

 ماه  و ستاره های  آسمان را تمنا می کنم

و از خدای یکتا و تمامی فرشتگانش

 طلب شفا دارم

 براستی  گاهی قطره ای دعا

محتاج همه ماست .

 فقط دعا لطفا

پ ن. در کنارم بمان دستانت نیرویم میدهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:38  توسط مسعود  | 

به‌یاد داری  

می‌خواستم تمامی ستارگان را

از آسمان برای تو بچینم .

تا خود را  در یک خواب

احساس کنیم!؟

می‌گفتی

ستاره‌ها از ما دورند

دستان‌ات هرگز به آن‌ها نمی‌رسند.

دیشب 

چشمان خیره به ستاره‌ها

ناگهان ستاره‌ای به پایین افتاد

میان دستان‌ام

نشانه‌ای بود

و کلامی بر دوش

"خواب‌ها شاید همان دم احساس نشوند

روزی دیگر شاید!"

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:50  توسط مسعود  | 

 

TinyPic image

چشمان پر ز اشک تو
اقیانوس های آرامند که
از دلتنگی های بی امان توفانی می شوند.
دلتنگی هایت شیرین

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 1:37  توسط مسعود  | 

 

گاهی اوقات زندگی ام را 

چون چرخ خریدی

 به روبرو هل میدهم.

آنوقت صورت حساب

خستگی های روزانه  را

با رویاهایم می پردازم .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:18  توسط مسعود  |